#محاق_پارت_820
ـ برای چیپ کمکم می کنی؟
بند کوچک کنار دستکش را محکم بست و بی نگاه به چشم هایم، دستش را سمت شانه ام دراز کرد و درحالی که جک موتور را کنار می زد، مرا نصفه نیمه به آغوش کشید و گفت:
ـ برای جبران همه اشتباهاتم، برات همه کار می کنم.
ضربه ی کوتاهی به کتفم زد و بعد رهایم کرد. عقب فرستادم. یک قدم عقب فرستادم و گاز داد و رفت!
میان کوچه زیر نور کمرنگ چراغ تیر برق، ایستاده ام.
میان مغزم و قلبم، به سمت مغزم رفتم! به سمت مغزم چنگ انداختم!
او را بلعیدم و خشایار... و امان از مردک بی همه چیز که مرا با حرف هایش می کشت.
با آن اغوش نصفه نیمه اش می کشت! من... من لال باید بمانم.
لال بنمانم که اینگونه شده است! که همین طور ساده نمی شد فراموش کرد.
***
***
romangram.com | @romangram_com