#محاق_پارت_819
ـ هیچکاری نمی تونی کنیش؟
شانه ام را بالا انداختم:
ـ تو اصلا پامچال باش، ببین میتونی؟
چشم هایش را روی هم گذاشت. سرش جلو آمد و جایی میان سینه و گردنم در امان ماند.
میان ترقوه ام گفت:
ـ پامچال بیا بی خیال همه چی شیم! بی خیال چیپ و هزار درد و کوفت زهرمار...
خودم را عقب کشیدم و سرش را عقب برد، لب هایم را به داخل جمع کردم و بعد چندثانیه کوتاه گفتم:
ـ نمی شه! اگه بی خیالی به همین راحتی بود که تا الان هزاربار یادم می رفت! هزاربار می بوسیدمت و به چیزی فکر نمی کردم! هزار بار خشایار! بیا... بیا...
نگاهم را به جایی دیگر دادم:
ـ بیا احساساتی نباشیم! میشه؟
درحالی که دستکش هایش را از روی دسته ی موتور بر می داشت گفت:
ـ میشه... تا الان که شده. بعدش هم میشه. می تونی؟ می تونم!
کمی عقب رفتم و او روی موتور نشست. خودم را جلو کشیدم و قبل اینکه راه بیوفتد دستم را روی سوئیچ موتور گذاشتم:
romangram.com | @romangram_com