#محاق_پارت_818
ـ فقط پیشم بخوابی! ذهنت رو همینجا متوقف کن!
ـ می خوای ترس بندازی به جونم خشایار؟
خودش را جلو کشید و در یک وجبی صورتم گفت:
ـ ترس نبودنم؟
انگشت های یکی از دست هایم را به کناره ی صورتش، روی خط کمرنگ ته ریشش کشیدم:
ـ نگات همینه خشایار... همون که صاف بالا پشت بوم وایستاد. همون که یه نفس کلی پله دنبال ارکیده کرد و یهو وایستاد و به نابودی نگاه کرد. قراره نابود شم؟
مچ دستم را همان بالا گرفت:
ـ گفتم ازت خوشم اومده!
ـ چیزی شبیه سیما دارم؟
سرش را تکان داد و آرام انگشت شست دستش را روی کناره انگشت شست دستم کشید:
ـ نه! مگه باید شبیه سیما باشی؟
ـ نگات می کنم مدام یاد ارکیده می افتم. یک عمر اگر نگات کنم؛ یاد ارکیده بیوفتم چی؟ یاد دستات که چشمامو بست چی؟ یاد گردبندت چی؟ خشایار اینا رو چیکار کنم؟ اینارو کجا خاک کنم؟ چه جوری چشمام رو بشورم؟ چه جوری هم دلتنگت بشم هم ازت متنفر بشم؟ بهم بگو چه جوری! تو چی؟ تو یاد سیما نمی افتی؟ نمیگی به خاطر پامچال رفت اون بالا؟ نمیگی؟ میگی به خدا... بخدا که میگی! به روح ارکیده که میگی!
انگشت اشاره اش را به آرامی زیر چشم هایم کشید:
romangram.com | @romangram_com