#محاق_پارت_817

لبخندی زدم و نگاهش کردم. سرش را سمتم چرخاند و درحالی که دستکش هایش را از دستش در می آورد گفت:

ـ چه قدر از فکرات؛ من بودم؟

سرم را بالا گرفتم و به آسمان نگاه کردم. ستاره های زیادی در آسمان بودند. تعجبی تر از آن وجود ابرهاست که ماه را پشت خودشان مخفی کرده اند.

ـ نود و نه درصد!

صدای پوزخندش را شنیدم. این اهمیت نداشت که مرا مضحکه دست خودش کرده بود! اصلا دخترجان تو و او فقط هم را بوسیده اید! او گفت از تو خوشش میاد و تو هم گفتی...

ـ منو ول میکنی؟

دست هایم درون سینه ام چپاندم و کمی به سمت چرخیدم:

ـ مگه گرفتمت؟ از اول قرار نبود؛ جز مال و اموال هم باشیم.





نگاهش مستقیم به چشم هایم بود. هیچ پلکی نمی زد. ساده و معمولی نگاهم می کرد. انگار تمام حرف های مرا از بر بود.

ـ دوست داری با من بخوابی؟

به خنده افتادم که او ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com