#محاق_پارت_816
ـ که شرش رو کم کنی!
ابرویی بالا انداختم:
ـ مسعود گفته؟
سرش به چپ تکان داد:
ـ آره. گفت جلوت رو میگیره!
لبخندی زدم و به چراغ های تیرآهن نگاه کردم. دوتا یکی، چراغش روشن بود. چندتایی آن ها میان برگ ها پُر پشت درخت ها مخفی شده بودند و نور به راحتی به زمین نمی رسید.
ـ کمکت میکنم.
ـ حرف آزاریت همین بود؟
به قسمت جلویی موتورش تکیه داد:
ـ نه!
دستش را روی نشیمنگاه موتور گذاشت:
ـ بیا اینجا...
با دو قدم کوتاه خودم را به او رساندم و کنارش به موتور تکیه زدم. هردو بی حرف کنار هم ایستاده ایم. ما شبیه مجسمه بودیم! شبیه مجسمه ای که یک روز خراب می شد!
romangram.com | @romangram_com