#محاق_پارت_815
بعدش... بعدش بد گذشت... خیلی بد! نباید پله ها به آن زیادی را بالا می آمد. برای بچه اش ضرر داشت، بند ناف بچه اش پایین بود... به اندازه کافی از دست کیان کشیده بود. من نگران، آن آدم خوب بودم؛ اما...
درست مثل همیشه چهارزانوی لب بام نشسته بودم. فاصله ام با، بام یک وجب بیشتر بود. آمد کنارم بنشیند که سنگ کوچک به کفشش گیر کرد و در یک اتفاق ناگهانی همه چیز....
غیر منتظره و شوکه کننده بود!
تا نیم ساعت اول من هیچ خونی در رگ هایم نداشتم! هیچ خونی! هیچ حرکتی... شبیه فلج های مغزی به رو به رو خیره شده بودم. همه فکر کردند؛ تقصیر من بود! همه انگشت ها سمت من بود. دو روز تمام در بازداشتگاه ماندم و کلی فکر کردم! کلی ترسیده بودم. کلی به خشایار فکر کردم. گفته بودم؛ مرا می کشد! مرا قطعه قطعه خواهد کرد... و این کار را به محض خروجم از پاسگاه وسط خیابان انجام داد. از فرق سرم تا نوک پاهایم درد می کشید!
من... من فقط ساکت، دست هایم را روی سرم گذاشتم و اشک ریختم. زیاد نتوانست مرا کتک بزند، بابا جان کلی التماس کرد. کلی پسرم جان به اسم خشایار چسباند. کلی مسعود داد و قال کرد. کلی... کلی درد کشیدم.
من مقصرش نبودم؛ اما در تمام آن دو روز با فکر سیما اشک ریختم. خودم را نفرین کردم، خودم را ان سیزده نحس می دانستم که گَندِ بد بودنم دامان همه را گرفته بود!
نگاهش کردم. هیچ تغییر نکرده بود. همان بود، انگار نه انگار یک دیگر را دور از چشم همه بوسیدیم! چرا اصلاباید عین خیالش باشد؟ من.. .اصلا دخترها ذاتاً رویا پردازند! من هم دختر بودم دیگر....
ـ تصمیمت جدیِ؟
ـ بابته؟
سرش را از تنه درخت جدا کرد:
ـ بابت چیپ...
ـ که چی بشه؟
قدمی به جلو برداشت:
romangram.com | @romangram_com