#محاق_پارت_814

***





***

در حیاط را بستم و درحالی که از کناره ی دیواری که بنر تسلیت آن زن می گذشتم، چند خط از شعرش را خواندم. لبخندی به پسر بچه اش زدم. تیشرت مشکی، تنش پوشیده بود و چشم هایش از شدت گریه پوف کرده بود. خب او نمی فهمید مرگ چیست! می فهمید؟

فقط میان راهم دستِ کوتاهی روی موهایش کشیدم و او با شدت بیشتری زیر گریه زد. مات مانده از واکنشش پلک طولانی ای زد و در حیاط خانه شان محکم روی صورتم بسته شد!

چشم هایم از تعجب گرد شده بود. اشتباهم را نمی دانستم چیست! واقعا عجیب بودند!

شالم را جلوکشیدم و دست هایم را درون جیب مانتویم مخفی کردم. گفته بود؛ بیا چند کلوم حرف آزاری کنیم! حرف ازاری چه را نمی دانم؛ اما قایمکی از کناره ی اتاق همایون رد شدم و میثم خواب رفته را پشت گوش انداختم و با آن دمپایی های ابری که از نیلوفر به جا مانده بود، از خانه خارج شدم.

نمیدانم چرا از همه قایمش می کردم؛ شایدم هم می دانم، خودم را میزنم به کوچه علی چپ....

میان یکی از درختان سر کوچه ایستاده بود. ژستِ پامچال پسند گرفته بود! از همان ها که درون فیلم ها می گیرند. دست هایش را درون سینه اش جمع کرده و سرش را به تنه ی درخت تکیه زده بود. دستکش های چرمی که برای موتورش بود را به دست داشت و شلوار جینش را با آن ست کرده بود.

تیشرت سفید ساده اش که تنها آرم گوچی به رنگ طلایی میان سینه اش، نصفه نیمه می دیدم را دوست داشتم!

گاهی هم همایون به کنایه می گفت؛ او چه زود مشکی اش را در آورد! و من فکر می کردم... فکر می کردم... فکر... خدایا مقصرش بودم؟

یکی از روزهای مزخرف بود که سیما دوباره همراه من به خانه مان درشمال آمده بود. خشایار او را بند تُنبانم کرده بود و نمی توانستم از زیرش در بروم! از او خواستم مثل همیشه یک ساعت از قبل رفتنمان مرا تنها بگذارد. به حرفم فقط یک ربع اول گوش داد.


romangram.com | @romangram_com