#محاق_پارت_813
دستم را از روی تخت برداشتم و مقابلش گرفتم:
ـ بهم بدش!
ابرویی بالا انداخت:
ـ برای چی؟
شانه ام را بالا انداخت:
ـ تو، خانواده ام یعنی میثم و همایون برام خیلی مهمید! بذار یه جوری شَر چیپ رو کم کنم و فکر سودش نباشیم!
سرش را عقب برد و با اخم های درهم نگاهم کرد:
ـ یعنی چی؟ یعنی بندازیش دور؟
لبی تر کردم و کمی به جلو خم شدم. دست هایم را روی زانوهایم گذاشتم و گفتم:
ـ واقعا بهش نیاز داری؟
ـ اگه قصدت این بود؛ از اول می انداختیش بیرون!
کلافه دستی روی صورتم کشیدم و از جا بلند شدم:
ـ پس چته؟ برو هرکاری می خوای باهاش بکن. فقط پیش من، حرفی ازش نزن. اون چیپ نحسه بخدا... نحسه که یه مدت طولانی توی بدن لامصب من وُل می خورده. فقط شرش رو کم کن تا یه بلایی سرمون نیومده!
romangram.com | @romangram_com