#محاق_پارت_812

و تقریبا تخت بلند شدم. پلکی زد و با ناراحتی گفت:

ـ من گفتم از کجا معلوم که چیپ رو استفاده نکرده باشید، ولی چک کردم رمز رو هنوز وارد نکرده بودن، وقتی بازش کردم با نرم افزاری فهمیدم که هنوز کسی رمز یه بار مصرف رو وارد نکرده.

با تعجب میان اتاق ایستادم:

ـ چرا اخه؟

ـ انگار اون باند قراره جمع بشه و این چیپ رو هم که خریدن می خواستن به ارث بذارنش برای نوه شون اما بابای کیان نوه رو کشته هیچ، مرز صربستان رو هم به خطر انداخته. اونا گفتن پول رو نمی خوان ولی این چیپ رو هم دست بابای کیان نیوفته بهتره. با کلی ساپورت رسوندنش ایران.. حتی توی مرز ایران هم با رشوه تونستن رد بشن.

پلکی زدم:

ـ مسعود؟

صندلی را کنار کشید و رویش نشست. فشاری به پاشنه پاهایش وارد کرد و صندلی را یک دور چرخاند:

ـ پامچال این چیپ فقط دردسره ماعه!

صندلی را سمت من چرخاند و مقابلم نگه داشت:

ـ میدونم سر و کله ارسلان و بابای کیان پیدا میشه و نمی تونیم کاری کنیم. از مشتمون بره، دیگه رفته!






romangram.com | @romangram_com