#محاق_پارت_811

بهروز که رفت... دختر همسایمان هم طاقت نداشت؛ خودش را فراموش کرد!

من از فراموشی خودم می ترسم. کاش او را فراموش کنم. کاش شبیه گل های گوشه ی تراس، یادم رود که آب به آن ها بدهم و خشک شود و بعد خاکسترش را زیر لایه های گوشتی مغزم دفن کنم.

ـ چه مرگته نفله؟

سرم را از درون گوشی که صفحه نمایشش خاموش شده بود، فاصله دادم و به او نگاه کردم. آن هفته و آن روزی که منتظرش بودم، گذشت... سخت نگذشت... چون جای ارکیده به او که تیشرت خاکستری با شلوار جین پوشیده بود، فکر کردم. به او که سر قبر ارکیده فاتحه خواند و من ساکت به خطوط نقره ای چشم دوختم و همه از سکوتم شوکه شدند.

داد هایم زده بودم، غرهایم، دعواهایم... همه همه ... من سر خاک ارکیده، کیک تولدش با طعم مورد علاقه ش بردم و خودم لب نزدم.

ـ خوبم بابا ...

بازویم را گرفت و مرا سمت خودش کشید. پسرک دوست داشتنی این روزهایم، بوهایی به دماغش خورده و مدام مرا چک می کند. پیام های تهدید آمیز می فرستد و مرا از دیدن خشایار منع می کند.

ـ دیروز برام یه بسته رسید!

نگاهش کردم. رکابی گَل و گشاد همایون را به تن داشت و با آن شلوار کُردی معروف میثم روی صندلی پشت میز نشست.

ـ کل پولی که از باند صربستان گرفته بودم و پس دادم!

ابروهایم بالا پرید و او گفت:

ـ بهم چیپ رو برگردوندن!

ـ چی؟


romangram.com | @romangram_com