#محاق_پارت_810
یک بار از شدت غصه با دختر همسایه که شوهرش فوت کرده بود، حرف زدم!
دو روز پیش بود و هوا شدیدا کلافه کننده... قلبم درد می کرد، درست انگار طپش هایش به شوک نیاز داشت تا به خود بیایید. در وا نفسی های درگیری بودم، حتی نمی توانستم با همایون حرفی بزنم!
دختر همسایه با پسرک تخس اعصاب خُرد کنش کنارم نشست و بی سلام و علیک از من راجع به او پرسید.
گفت؛ دیده است که چطور یارو را نگاه می کنم، چطور التماس می کنم به حرف نه! به چشم!
پرسیدم؛ فراموشی شوهرت سخت نبود؟
خندید و گفت؛ یه بار که فراموش کنی، دیگه برای بعدی ها آماده میشی... مثل گلبول سفیده.. دیگه خودت ضربه می زنی و زودتر فراموش می کنی!
اخمی کردم و او با لبخندی گفت: ولی عشق دردش قشنگه، اگه درد نکشی که عشق نیست... اگه فراموشی و دلتنگی نکشی که عاشق نیستی! من میدونم که عاشقش شاید نباشی و حتی برای مدت کوتاه دلبسته شدی؛ اما همین کوتاه ها همین کوچیک کوچیک ها، تو رو بزرگت می کنه و یهو میای به خودت میگی" عه، من اینجوری بودم؟"
و رفت...
دختر همسایه فردای آن روز سر خیابان وقتی از سر خاک شوهرش برمی گشت، خودش را جلوی یک ماشین انداخت و مُرد!
گفته بود؛ گاهی هم باید خودت را فراموش کنی!
نمی دانستم منظورش از فراموشی این بود! نمی دانستم که پسرش آنقدر جیغ جیغ می کند که با آرامبخش می خواباننش و همه پشت دختر همسایه می گویند؛ فکر فامیل و خانواده اش را نکرده است؟
نمی دانم؛ آن ها نمی دانند که او به فراموشی نیاز دارد؟ حتی خانواده اش را هم فراموش کرده بود....
دختر همسایمان ازدواج سنتی نداشت... می گفت؛ عاشق شده بود... می گفت؛ بهروز را از خیابان جمع کرد و دلداده اش شد... می گفت، تمام پولی که از تدریس می گرفتم را خرج درمان و ترک اعتیاد بهروز کردم و او را ساختم و بعد بهروز مرا با عشق دوباره ساخت!
romangram.com | @romangram_com