#محاق_پارت_809
ـ وقتی نزدیک بیست سال رسیده بودم، یه بار توی زیر گذر دختر همسایه رو بوسیدم. اون اولین فرنچ کیس من بود.
لبخندی زدم و بینی ام را به آرامی روی ترقوه اش کشیدم:
ـ اولین دبیرستان با یه پسری دوست شدم، همیشه جلوی در مدرسه ویراژ مکزیکی می داد، خرابه ی پشت مدرسه اولین جا برای اولین بوسه من شد!
خندید... و به خنده اش خندیدم. دست هایش از زیر بغل هایم رد کرد و از آن سمت روی شانه هایم گذاشت و کاملا مرا به آغوشش فشرد.
ـ یه مرد هیچ وقت، عشق هایی که قبل از فرد مهمترِ الانشون داشتن رو، یادش نمیره... حتی ممکن توی زندگی متاهلیش هم گاهی بهشون فکر کنه!
سرم را از بالای شانه اش رد کردم و به دریا خیره شدم. خالی بود... سیاه بود.... ماه حتی به ضیافت من و او دعوت نبود! ما همینقدر تنها می ماندیم. همینقدر رِقت انگیز و پر از حاشیه های تلخ...
*****
همایون، حال دلش بد بود! غصه های خودش کم بود؛ حال بدِ من هم، او را عصبی می کرد.
از سمتی میثم را داشتیم که سگ شده بود! تا چیزی از ژیلا می پرسیدیم، پاچه مان که هیچ آستر و آستینمان را هم به دندان می کشید!
من اما... من اما خیلی عجیب شده ام. خیلی سخت شده ام... خیلی ناگهانی، نابود شده ام. خیلی غیرمنتظره در لاک خودم فرو رفته ام و به این که ارسلان دیشب، سیلی ای مهمانم کرد، حتی فکر هم نکردم.
فقط به او نگاه کردم که از سوپرمارکت بغل خانه ی همایون، پاکت سیگار درون جیب می گذاشت و به دعوامان اهمیتی نمی داد. می شد به همین راحتی یکی را چال کرد؟ این همه آدم که فراموش کردن، چطور توانسته اند؟
romangram.com | @romangram_com