#محاق_پارت_808
Run my fingers over the ceiling"
انگشتانم از نرمی لب هایش گِز گِز می کنند، لمس یک مرد زیبا بود! لمس جزئی از صورتش زیبا تر...
نفس هایش روی صورتم تلفیقی از پرنده شدن داشت. قفس را باز کنی و پرنده ات برود و تو به پروازش نگاه کنی، شاد نباشی که رفته است؛ اما خوشحال باشی که دیگر در قفس نیست!
" من قلبم رو داخل یه جعبه نگه داشتم، خارج از بدنم| I keep my heart inside a box Outside of my body"
لب هایم را روی لب هایش... بقیه کار را با نمیدانم هایم پیش میبرم. نمی دانم هایی که لمس شدنی بود، حقیقت داشت، دروغی در عمق صداقت بود.
فشاری به لب هایم آورد و بوسه مان را، این بار خوابیدیم! با چشم های بسته؛ اما بیدار، خوابیدیم. خودمان را به خواب زدیم... خودمان دو دستی گورمان را کَندیم و یک شاخه گل رز سیاه روی قبرمان پر پر کردیم.
کمی لب هایش را از لب هایم فاصله داد و هوا را طلب کرد. لب زیرینش را به لب گرفتم و مزه ای که ازش حرف می زدن را چشیدم. برای من... برای من، این طعم ازار دهنده بود!
آرام دستم را پشت سرش بردم و او بی هیچ عجله ای خلسه ای بَرهم زد، بَس تلخ... تلخ و به یاد ماندنی...
بینی اش را کنار صورتم برد و صدای نفس کشیدن، شبیه نفس های یک نوزاد بعد تولد بود!
ـ هربار می تونیم، هم دیگه رو به این روش بُکُشیم، نه؟
درحالی که هنوز چشم هایم بسته بود، سرم را در میان گودی عمیق گردنش نگه داشتم و خفه جوابش را دادم:
ـ یه مرد می تونه جز مرگ آورترین اسلحه دنیا باشه که ما زن ها، گلوله های اون اسلحه ایم!
لب هایش پشت گوش هایم به تمنا افتاد:
romangram.com | @romangram_com