#محاق_پارت_807

ـ به اینکه بعدا از این اتفاق پشیمون میشیم؟

"و تو منو نزدیک خودت نگه داشتی

And you held me near"

مرا بیشتر پیش کشیدی و چانه ات را روی موهایم تکیه کردی. ما می توانستیم یک داستان عاشقانه شویم، می توانستیم "دیو و دلبر" را در جیبمان بگذاریم و روی زبان ها بیوفتیم، می توانستیم ها ولی...

" من، چشمهایم را بسته نگه داشتم و تو نرفتی

I keep my eyes closed And you, you didn't leave"

انگشتانت به رسم تجربه، تارموهایم را لمس کرد. به رسم تجربه نداشته ام، دست هایم را به دور تَنَت پیچک وار، ریشه کردم.

ـ پشیمون میشیم! همه آدم ها از اون خاطره هایی که ساختن، پشیمونن!

"فعلا حقیقت مهم نیست

The truth doesn't matter for now"

مجبورت کردم، نگاهم کنی. زیادی داشتیم ناراحت پیش می رفتیم. غمگین و پر از رنگ های عزاداری!

دست هایم را روی صورتت گذاشتم. انگشت هایم به انتهای خطِ ابروهایت و تا برجستگی کمرنگ گونه ات ادامه پیدا کرد. انگشت شَستَم را به کناره ی لب هایت رساندم، کمی کناره ی انگشتم را روی لب هایت کشیدم و لب هایت از هم باز شد.

" انگشتامو روی سقف راه میبرم


romangram.com | @romangram_com