#محاق_پارت_806

Have a heavy heart, it's bruised"

دست هایش را گرفتم. سرش را کج کرد و به جِد می توانم بگویم؛ زیبا نگاهم کرد! شبیه یک معشوقه در شبی که ماه مات مانده بود.

آرام دست هایش را به سمت پهلویم هدایت کردم، همراهی ام کرد و با حوصله دست هایش را دور تنم، تَنید.

"فعلا اهمیتی نداره

Doesn't matter for now"

سرم رابالا گرفتم، نگاهش به روی چشم هایم، تنها منظره ای بود که به چشم هایم می آمد. خطِ نازکِ نفس هایش، تنها صدایی بود که همراه موزیک به تار کشیده می شد و همین کافی ست! همین دو قطعه برای مرگ کافی ست.

"ژاکتت پر از اشک شده، بخاطر منه

Your sweater full of tears hat's cause of me"

همینقدر زیبا ماندن، برای من و او سخت است؛ بسیار سخت و مُهلک! یک آن می توانیم در دریا پرت شویم و مغزهایمان شستشو مغزی شود و هم را فراموش کنیم. همینقدر تکان دهنده!





ـ به چی فکر می کنی؟

من، موهای نداشته ات را هم دوست دارم! من، به اندازه، دختری که سالهاست عاشق نشده است و یکهو آغوش طلب می شود؛ فکرها دارم...


romangram.com | @romangram_com