#محاق_پارت_805
ـ میشه اینطور بمونه؟ همینقدر ساده؟ همینقدر کودکانه؟
کف دستش را روی گردنم گذاشت:
ـ کور شو... بعدش کورشو... منو کلا بنداز توی سطل آشغالی! می فهمی؟ منو مچاله کن، بنداز ته ته اون قلبت که به درد میارمش! باید بشیم گوشه های یه مثلث که فقط همو تکمیل می کنن و به هم نمی رسن!
غمگین نگاهش کردم.
ـ با همین سردی از من خوشت اومد؟
لب هایش از هم باز شد و صورتش از آن خشکی و سختی خارج شد:
ـ با همین خشکی، منو دوست داری؟
ـ دوستت ندارم...
انگشتان دستش به آرامی شانه ام را لمس کرد:
ـ تو قراره تهش منو ول کنی!
لبخند زدم، من قرار بود؛ رهایش کنم! رها... بروم و فکر کنم به اینکه من یک مرد را یک زمانی داشتم، حتی در حد همین بوسه! در حد همین هم آغوشیِ نصف و نیمه ی نگران کننده!
تغییر جهت موزیک و صدای گیتار که با صدای آرام خواننده زن درون گوش هایم پخش می شد، مرا نسبت به ماندن در کنارش راغب می کرد. دوست داشتم؛ این لحظه را خوب بسازم! خوب، خوب... خوب... و شاید بعد به رها کردنش فکر می کردم.
"یه قلب سنگین دارم ، کبود شده
romangram.com | @romangram_com