#محاق_پارت_804

ـ این یه جور اعترافه؟

سرش را تکان داد:

ـ به دوست داشتن؟

لبخندش عمیق تر شد:

ـ نه!

کاملا به او چسبیده بودم. کنه اش شده ام، می خواهم سربار شوم، می خواهم به قول او به تهش فکر نکنم و با کله درون سنگ فرود بیایم.

سرش را پایین آورد و موهایم را با دو انگشت به عقب فرستاد:

ـ نمی تونیم بیشتر از یه بوسه پیش بریم! اینو می دونی؟ میدونی که ما تا الان همه ش با کلی اشتباه به اینجا رسیدیم؟

دستش را از میان موهایم عبور داد و کف دستش را به گوشم چسباند:





ـ بعد یه بوسه، تو میشی همون پامچالی که منو لاشی صدا می زنه و من می شم همون خشایاری که پدر زندگیت رو در اورد! فهمیدی؟

لب هایم را روی هم فشردم:


romangram.com | @romangram_com