#محاق_پارت_803
مغزم ایستاد؛ پاهایش را محکم کنارهم، چفت کرد و منتظر بود؛ چیز دیگری هم بشنود تا برود، تا گورش را گم کند.
"من این رویاهای واضح رو داشتم، تا جایی که نمی تونستم چیزی رو تکون بدم"
از جایم بلند شدم و به چشم هایش زل زدم. با یقه پیراهنش وَر رفت و گفت:
ـ ازت نمی خوام باهام باشی! چون چیز جالبی توی، با من بودن، نیست!
مقابلش ایستادم. سیگار به انتهایش رسیده بود و او چطور تا اینجا پیش رفته است؟ چطور تا اینجا مرا کشانده است؟
من، دیگر، من نبودم! یک قدم دیگر و یک فاصله بند انگشتی که قلبش را حس می کردم:
ـ میدونی تهش چیه؟
ارنج هر دودستش را به عقب برد و روی میله فلزی گذاشت:
ـ تا الان به آخرِ هرچی فکر کردم، اونی نشد که می خواستم. به آخرا دیگه فکر نمی کنم.
پلکی زدم و گفتم:
ـ نگاهم کن!
سرش را سمتم چرخاند و لبخندی گفت:
ـ می دونستی هم خوشگلی و هم من، خوشگلا رو می خوام؟
romangram.com | @romangram_com