#محاق_پارت_802
لبخند زدم. لب هایم را تکان دادم و به جایش بغض بالا آمد و به گلویم فشار آورد. انتهای بغضم به چشم هایی رسید که تر شدنش در این لحظه، صحنه ی احساسی ای می ساخت؛ اما من دنبال صحنه ی احساسی نبودم... او مرا شکسته بود... یک ضرب با یک حرکت...
"تو، قلبمو شکستی"
لبخندم را حفظ کردم و گفتم:
ـ تو، قلبم رو به درد اوردی!
دستش روی شانه ام ماند. نگاهش شفاف شد! دیگر بی حالت و بی واکنش نبود. مثل کسی که میان بیابان، سراب ببنید و گمراه شود.
"به جای سرم به قلبم گوش میدم"
دستم را روی کناره ی صندلی گذاشتم و کمی تکان خوردم تا بروم؛ اما مرا کنترل کرد. تنم را متوقف کرد. دستش پشت سرم رفت و صورتم را سمت خودش چرخاند. با همان چشم ها، لب هایش روی لب هایم صامت ماند!
" نمی تونم عشقی که بهت دادم رو پس بگیرم"
چشم هایم باز بود! بازِ بازِ... انگار که به تابلویی زل زده ام که شخص درون تابلو را نمی شناسم.
" تا حدی که هم عاشقتم و هم ازت متنفرم"
دست هایش موهایم را نوازش کرد. نبوسیدمش... حتی او مرا نبوسید... فقط لب هایش، لب هایم لمس کرد. دست هایم روی سینه اش نشست و آرام به عقب راندمش.
انگشت اشاره اش را روی لب هایش کشید:
ـ بوسیدن کسی که فکر می کنی ازش خوشت میاد، چندان جالب نیست!
romangram.com | @romangram_com