#محاق_پارت_801

دستش را از زیر چانه ام برداشت و روی میز گذاشت. همانجا، همانجا... همانجا گوشه لب هایم متوقف شده است. گوشه ترین قسمتی که حتی توان باز کردنش را نداشتم.

صدای موزیک از آن بمبی بودنش کاسته شد. موزیک آرام و آرامتر پیش می رفت.

معنی اهنگ در سر من، می چرخید و او یک قدم هم عقب نمی رفت.

"نمی‌تونم عشقی که بهت دادمو پس بگیرم"

ـ به همین اندازه می تونم نزدیکت بشم!

نفس هایش روی لب هایم، شبیه به بادی بود که از پنجره ی نیمه باز اتاقم به داخل می وزید.

"تو رهام کردی که سقوط کنم و توی قبرم فرود بیام"

صورتم درهم رفته بود. می خواستم از سقوط خودم، جلوگیری کنم. می خواستم همینجا در دریا، تمام او را عُق بزنم.

سرم را آمدم بچرخانم که نگذاشت.

"من می‌دونم که می‌خوای بمیرم"

قلبم به درد می امد وقتی آنقدر راحت مرا دور خودش می چرخاند و یکهو میان دره پرتم می کرد و می گفت؛ خودت حالا بالا بیا...

نگاهش کردم. دقیق... به ابروهایش... به چشم هایش، به لب هایش... به لب هایش بیشتر نگاه کردم. تا به حال لب ها، کشنده شده اند؟

"تو از پلاستیک ساخته شدی، تقلبی ای"


romangram.com | @romangram_com