#محاق_پارت_800

چشم هایم را بستم:

ـ هیچکار...

پایش را روی حلقه ی فلزی قسمت پایین صندلی ام گذاشت و من گفتم:

ـ تو چی؟





پایش را روی حلقه ی فلزی قسمت پایین صندلی ام گذاشت و من گفتم:

ـ تو چی؟

ـ هیچکار...

پوزخندی زدم و نگاهش کردم. تنه اش را جلو کشید و باعث شد، من عقب بروم و کمی به پایین خم شوم. پلکی زد و بی حالت تماشایم کرد. هیچ چیزی نمی توانستم در چشم هایش ببینم... داشت مرا مسخره می کرد؟ اذیتم می کرد؟ امتحانم می کرد؟ سرگرمی اش بودم؟

خودم را بالا کشیدم و مستقیم به صورتش نگاه کردم. سیگار را به دست دیگرش داد و با دست آزادش چانه ام را به مشت گرفت. آسمان حالا تلفیقی از زرد و نارنجی داشت... نور خورشید رفته رفته پایین و پایین تر می رفت و من... من... من داشتم از این حجم نزدیکیش، فکر و خیال ها می کردم، توهم ها می زدم، توهم هایی بس ناجوانمردانه رنگارنگ!

مرا کمی بالا کشید و لب هایش به گوشه ترین نقطه ی لب هایم رسید. همان جا، جانم به لبم رسید! همان جا مرا دفن می کردند، بس بود!

چشم های هردومان باز بود. هردومان به هم زل زده بودیم... خالی بودم، تهی... صفر مطلق... روی یک خط صاف نشسته ام و به پوچی خیره ام... به او... به او که پوچی تمام گذشته ام است.


romangram.com | @romangram_com