#محاق_پارت_799

حضورش را احساس کردم. انگار در یک قدمی ام ایستاده است. واکنشی نشان ندادم و دست هایم را از حصار فلزی قطور عرشه آویزان کردم. کنارم ایستاد و برعکس به حصار ها تکیه زد. فاصله مان، یک بند انگشت بود. شانه اش به آرنجم چسبیده و این برای من، جالب نبود...

سرم را سمتش چرخاندم. ابرویی برایم بالا انداخت. موهایش کمی رشد کرده بود. او را با موهای معمولی مدل دار دوست دارم! همان مدلی که کمی جلوی موهایش فر به نظر می رسید. وقتی آن مدل مو را داشت، کت شلوار طوسی خط دار پوشیده بود و با سیما به یک مهمانی تجملاتی رفته بودند. آن روز، خیلی با امروز و روزهای دیگرش متفاوت شده بود.

دستش را در شلوار جینش برد و پاکت سیاهِ سیگار را نشانم داد:

ـ می کشی؟

شانه ای بالا انداختم و لیوان شربتم را روی میز گذاشتم، پاکت سیگار را باز کرد و نخ نازک و باریک را سمتم گرفت. پاکت را روی میز گذاشت و یک نخ سیگار هم برای خودش برداشت.

ـ هیچوقت ندیده بودم، سیگار بکشی!

فندک فلزی نقره ای را جلوی چشم هایم تکانی داد:

ـ ولی از حالا به بعد قراره ببینی!

شعله ی فندک را نزدیک سیگارم آورد و سر سیگار را آتش زد.

سیگار خودش را هم آتش کرد و به مقابلش نگاه کرد. کلافه به نظر می آمد، هرچند یک بار یقه ی پیراهن مردانه هفتی اش را تکان می داد و در اخر دکمه ای از بالا را باز کرد. لباس سرمه ای با طراحی مربع های درهم به تن داشت که رفیق مسعود به او داده بود. پُک محکمی به سیگار زد و ارنج را حائل حصار کرد و نیم تنه اش را کاملا سمت من چرخاند و گفت:

ـ چیه هی نگاهم می کنی؟

سرم را چرخاند و آرنج هر دو دستم را روی میله فلزی گذاشتم و خاکستر سیگار را به سمت پایین تکاندم.

ـ می خوای با پولت چیکار کنی؟


romangram.com | @romangram_com