#محاق_پارت_798
راهروی طول دراز داشت و اصلا شبیه کشتی نبود! انگار درون قطار میان کابین های مسافرتی ولی با هیچ تکانی راه می روی! قیمت هر اتاق در طبقه ها، متفاوت بودند. این اتاق هم به سختی گیر آورده بودیم! ببین اتاق های بالاتر چه چیزی هستند..
وارد فضای رو باز شدم و نگاهی به اتاق های دورتا دور انداختم. چشم هایم حتما برق می زد! دو اتاق در مقابل هم به صورتش هلال قرار داشت، درب شیشه ای و ورودی هایشان، تخت های تاشوی راحتی قرار داشت.
چشم هایم را جمع و جور کردم و چند پله چوبی را گذراندم. آنقدر روی عرشه شلوغ بود که باید به سختی راهت را پیدا می کردی! چرخیدم و با تعجب به آسانسور کوچک و کوتاهی که بالا می رفت، نگاه کردم. اولین بارم بود که چنین کشتی ای می دیدم. دهان که هیچ، خودم، کف خون بالا می آوردم، تعجبی نبود!
آنقدر حواسم پرت بود که محکم به کسی برخورد کردم. با تعجبی که در چشمهایم بود، نگاهش کردم. دخترجوانی بود که موهای بلند سیاهی داشت. سرم را تکان دادم و ببخشیدی زمزمه کردم.
لبخندی زد و سرش را تکانی داد.
اگر کل روز را هم می گشتم، باز هم وقت کم می آوردم تا سوراخ سنبه های این کشتی را ببینم. من هواپیمای بسیاری دیدم که بخش وی آی پیشان، کف بُر بود؛ اما این کشتی... با آن زمین بازی فوتبالش، شاهکار بود!
سمت نوک کشتی رفتم و میان راه مقداری خوراکی برداشتم تا سرگرم شوم. روی یکی از صندلی های پایه بلند چوبی که نشیمنگاه چرمی داشت، نشستم و با لبخند به رو به رو نگاه کردم. آنقدر همه چیز آبی بود که چشم هایم تحمل آن حجم از زیبایی و رنگ آبی را نداشت. گازی به سیب در دستم زدم و به دختر پسری که در آغوش هم، مشغول عکس گرفتن بودند، نگاه کردم. موهای بلند دختر، بخاطر بادی که از شتاب کشتی به وجود امده بود، در هوا می رقصید و مدام عکسشان را خراب می کرد.
لبخندی زدم و دختر بچه ای که با آن اسکوتر قرمزش خودش را به پای مرد کنارش می کوبید، توجه ام جلب شد. موهای کوتاه طلایی اش را با گیره ی نقره ای زیباتر کرده بود. چراغ های چرخ اسکوتر قرمز آبیش مدام می چرخید...
نفسم را رها کردم و دستم را زیر چانه زدم. همین دریا کافی بود... به خوشی دیگران چرا چشم داشته باشم؟ گاهی هم، دلم می خواست؛ مادر باشم... دختر داشته باشم، بزرگش کنم و بگویم؛ شبیه من نشود! بگویم؛ پدرش بسیار خوب است! بگویم؛ پدرش مرا زیادی دوست دارد... انقدر که دوست داشتنش، دست و پاگیر است..
لبخندی زدم و خُرده موهایم را عقب فرستادم. موزیک انگلیسی از باندهای سوار شده ی اطراف کشتی پخش می شد و فضای زیبایی ایجاد کرده بود. هوا رو به غروب می رفتند و رنگ نارنجی، دریا را دوست داشتنی می کرد.
#پارت_231
romangram.com | @romangram_com