#محاق_پارت_797
هم قدم با مسعود راه می آمدم و خشایار از ما جلوتر راه می رفت. دستم را از میان حلقه دست مسعود رد کردم و او نگاه نامفهومی به چشم هایم انداخت. چندشبی نخوابیده بودیم، چشم های من و مسعود به سرخی می زد؛ ولی خشایار انگار عادت داشت. برایش مهم نبود که تا خود صبح پلک نمی زد و خودش را با فیلم های ردیف شده در کمد یکی از اتاق ها، خفه کرد. گاهی برای خودش به سینما می رفت و این حجم از علاقه اش به فیلم را درک نمی کردم.
#پارت_230
مسعود غر می زد که می خواهد؛ خوش بگذراند و من نگذاشته ام! آخر یک دست لباس بهاره هم، همراه خودش اورده بود تا به جزیره نزدیک شهر، سری بزند؛ اما نشد...
صدای سوتِ جیغ دارِ کشتی هایِ باری، زیبا می توانست باشد اگر من استرس و ترس را کنار می گذاشتم. قلبم ناراحت بود، به حدی که نمی دانم؛ از چه ناراحتم؟ از او یا آخر هفته ای که نزدیک بود!
چمدان را به خشایار داد و دست مرا گرفت. کمکم کرد تا وارد کشتی مسافر بری شوم و با احتیاط مراقبم بود که پایم را درست بگذارم. سرم را پایین آوردم و وارد کابین بامزه ی کوچک کشتی شدیم. کابین ها به یک دیگر وصل می شدند و قسمتی از کابین مخصوص خورد و خوراک بود. بوی قهوه و بوی تند پیاز داغ و فلفل های قرمز سبز زیادی دوست داشتنی بودند و آدم را گرسنه می کرد.
وقتی وارد اتاق مخصوص خودمان شدیم، خشایار کنارمان نماند و ترجیح داد روی عرشه برود و هوا بخورد. خب... خب آنجا دختر های خوشگل و خوبی هم بودند! من دیدمشان! خیلی خوب هم دیدمشان... زیبا بودند و کنار میزهای استوانه ای الکل می نوشیدند.
مسعود آنقدر خسته بود که تا بالشت را دید، ترجیح داد استراحت کند. من مانده بودم و سکوت اتاق کوچکمان و قلبی که دل دل می کرد تا برود به خشایار به چسبد! خب این جالب نبود... ترسناک بود... یک معمای گنده ی بی سر و ته گوشه ی مغزم، علامت سوال مانده بود!
از شیشه ی گرد داخل اتاق به بیرون نگاه کردم. نمای کمرنگی از دریا دیده می شد. یکی از طبقه های زیرین کشتی بودیم و بخاطر همین نمی توانستم کامل دریا را ببینم. کشتی نسبتا بزرگی بود، نتوانستم کامل اطراف را ببینم؛ اما تجهزیات زیادی داشت. بیشتر شبیه کشتی تفریحی بود تا کشتی مسافر بری!
از همین پنجره کوچک، فقط دریا می دیدم. کشتی جوری بود که برای رفتن بر روی عرشه یا باید نوک کشتی باشی یا انتهای کشتی، اطراف کشتی جایی برای ایستادن نداشت و طبقه های چسبیده به لبه های کشتی روی هم سوار شده بودند.
از جایم بلند شدم و قبل خارج شدن از کشتی، پتوی کوچکِ روی تخت را، روی مسعود انداختم. چند لحظه کوتاه نگاهش کردم و با تمام تلاشی که داشتم، افکارم را متوقف کردم.
لامپ نئون سفید اتاق را هم خاموش کردم و در اتاق را بستم.
romangram.com | @romangram_com