#محاق_پارت_796

ـ یه کم بالاتر، صندلی هست، خوب نیست جلوی در بشینید...

وقتی دید هیچ واکنشی ندارم، دوباره پرسید"are you ok?"

سرم را به کُندی تکان دادم و آرام جوابش را دادم.

****

چمدان را به سختی کشیدم، به همین سادگی و خوشمزگی قرار بود برویم؛ اما ناامن میرویم. ناامن با یک چمدان که همه چیزمان است! یک چمدان که سه قسمت شده است؛ من، او، مسعود...

مسعود حالش خوب است. دوباره با همان شلوارک مزخرفش و دمپایی لاانگشتی هایش جلوی من ویراژ می دهد و می گوید؛ همه چیز خوب است! خوب... خوب بود تا کجا تا کی؟ اصلا برای ما سه تا، باید یک زمان خاص درنظر بگیرند، بعد آن زمان، بمیریم و بس...

مسعود می گفت؛ آنقدر دم به دَمم نشو، اوضاع بر وفق مراد است. نمی دانم مرادش چه گونه است، اما برای من حس زندانی دارد که همیشگی ست.

چشم های او بسته بود، یعنی با من هم صحبت نشو... خب منم بعد آن، آغوشِ نصفه نیمه ی سکه ایش، حرفی ندارم. منظورم از سکه ای این است؛ که باید سکه بیندازم تا دوباره مرا بخواهد، خواستن از سمت او، مهم شده است؟

می گفت نمی توانیم به طور قانونی وارد ایران شویم، ارسلان بدان آنکه بداند تو با ما هستی، مرز را برایمان پر خطر کرده است، باید آنقدر دست به دست شویم تا برسیم و خب این رسیدن نامعلوم، ناامن است!

خودمان بودیم و خودمان... هیچ یک از افراد اشنای مسعود همراهمان نیامد! خب کارشان با ما تمام بود. مسعود چک کرد و پول ها را وارد شعبه دیگر از بانک مورد نظرش کرد. به من می گفتند؛ پول دار... آن هم چه پولی؟ پولی که سال ها در بدن من رشد کرد و حالا دست یک سری آدمِ ناشناسِ خطرناک افتاده است.

پلک هایم را روی هم گذاشتم. می خواستم ساکت بمانم. حال هیچ سرزنشی نداشتم، می خواستم بگویم؛ هر چه شد، به درک... انتهایش مرگ است؟ خب این تباهی ست. دست من نیست؟ مردن.. مردن... مردن قبل روز تولد ارکیده! زیبا نیست؟

زیاد طول نکشید تا به یکی از مرزها که ما را به کشتی وصل می کرد، برسیم.

چمدان اینبار، کنار پای مسعود کشیده می شد. در سکوت به اطراف نگاه می کردیم. صدای مرغان دریایی می آمد. کشتی های بزرگ که لنگر انداخته بودن. مردی میان قایقش به ماهی های نقره ای رنگ نگاه می کرد.


romangram.com | @romangram_com