#محاق_پارت_795
لب هایش تکان خورد:
ـ منو نخواه! خواستن من میتونه بزرگترین اشتباه زندگیت باشه.
با دست دیگرش، انگشتانم را با ملایمت از روی دستش آزاد کرد. دلم برای خودم سوخت. دلم برای او هم می سوزد. برای خودمان دلم جلز ولز می کند. سرنوشت که می گفتند؛ همین بود؟ که نخواهی، که نشود، که تلاش کنی؛ اما به غلط!
عقب گرد کردم. بی حرف، در را باز کردم و به نگاهش اهمیت ندادم. در را بستم و فرو ریختم. دوباره پشت در بسته، آوار شدم و خودم، خودم را بغل زدم. مردی نزدیک شد، از پاهایش فهمیدم؛ یک مرد با کتانی های سفید است.
زانوهایم را بیشتر فشردم و قلاب دست هایم را محکم تر کردم.
ـ حالتون خوبه خانم؟
مقابل پاهایم نشست. یک پسر جوان، کاملا غریبی بود. زیبا بود... چشم هایش رنگ دریا داشت و موهایش ترکیب طلایی و قهوه ای را نشان می داد.
ـ بگم دکتر بیاد؟
خب، یک سری دردها را دکتر نمی تواند؛ درمان کند! دکتر بیاید که چه؟
ـ خانم؟
شانه ام را تکانی داد. نگاهم از کف سالن به لب هایش و تا چشم هایش کشیده شد. آبی غلیظ... آبی غلیظ دقیقا چه رنگی ست؟ نمی دانم.
ـ خوبم...
صدایم بلند و خوب بود. لبخندی زد و از جا بلند شد:
romangram.com | @romangram_com