#محاق_پارت_794

ـ اینو چه جوری جبران کنم؟

سرم را سمتش چرخاندم و نگاهش کردم. پلکی زد و بی حالت نگاهم کرد. شبیه اینکه" مهم نیست اصلا"... خب برای او.. شاید مهم نباشد؛ اما برای من...

ـ همیشه همه چیز رو جبران می کنی؟

شانه بالا انداختم:

ـ نه!

کلافه سرش را تکان داد و دستش را از زیر دستم بیرون کشید:

ـ فکر کن؛ رفیقت بغلت کرده... من خیلی وقته، رفیق نبودم.

در حالی که هنوز انگشتانش میان مشتم بود، آرام گفتم:

ـ رفیق....

نگاهش را از پلاستیک های روی میز گرفت و نگاه کشداری به دستم و انگشتانش کرد. غریب بود برایم... این دست ها غریب هستند. من جز هما و میثم، دستِ هیچ مرد غریبه ای را اینقدر نخواسته ام.

کمی متعجب نگاهم کرد. خب خودمم متعجبم، شگفت زده ام. اصلا مرگ او برایم مهم نیست؛ پس چرا به ارسلان راجع به او گفتم؟

ـ پامچال میدونی که خواستن یک سری آدما اشتباهه؟

زل زده ام به صورتت... صورتت.... صورتت.. خسته است، نالان است، ناچار است، بد است، خیلی بد است.


romangram.com | @romangram_com