#محاق_پارت_792
دست هایی روی شانه ام نشست و صدایش آرام بود:
ـ مسعود بهم گفت...
#پارت_228
مسعود دهن لق جلف... مسعودی که تا چندساعت پیش برایش گریه می کردم. گریه می کردم؛ که نمیرد، که او تنها عطر جامانده از ارکیده است! اصلا آغوشش بوی باغچه نزدیک خانمان را می داد، همان باغچه که از روی بیکاری، چند گلِ ارکیده میان خاکش کاشته ام. بیچاره من.... بیچاره مسعود... پسرک جلف، روزها می خندد و شب ها، ته مانده سیگار از کنار تختش جمع می کنم!
ـ لازمه بغلت کنم؟ توی این لحظه به همچین چیزی لازم داری؟
من ملزم به بغل او نیستم، من واجد شرایط به آغوشی نیستم که گهگاهی بد بود و گهگاهی درد آور...
دستش که از زیر گردنم به آن سمت شانه ام رسید، من... من تباه شدم. او، جفا در حق منی می کرد که مدتی از اخرین آغوشم با همایون می گذرد. جفا در حق منی که دیگر هیچ چیز زندگی ام میزان و درست درمان نیست....
کمی مرا به عقب کشید و شانه هایم با فاصله قدی خیلی کمی، میان سینه اش جا گرفت. نه... دختر بغلی و کوچولویی نبودم، از آن دست دختر هایی که دلت بخواهد؛ در آغوشم بگیری، نیستم... کلا من هیچ چیز خاصی ندارم.
ـ دو روز دیگه میریم. با کارلوس حرف زدیم. منتظریم تا پول رو به حساب مسعود که توی نروژه منتقل کنن...
romangram.com | @romangram_com