#محاق_پارت_791

پلکی زدم:

ـ کلی زحمت که توی بدن دخترت بود!

ساکت شد. حتی صدای نفس هایش را هم نمی شنیدم. نفس عمیقی کشیدم:

ـ خشایار یا مسعود یه چیزیشون بشه، خودم... شخصا خودم، میکشمت!

ـ تو اونجا چه غلطی می کنی؟

پوزخندی زدم:

ـ سعی کن ماها زنده به ایران برگردیم، وگرنه نه چیپ رو می ببنی نه من رو...شده باشه از اینجا آدم اجیر می کنم تا به گا بدنت مرتیکه لاشی!

صدای فریادش بلند شد:

ـ گفتم تو اونجا چه غلطی می کنی دختره ی بی همه چیز؟

چشم هایم را روی هم گذاشتم و گفت:

ـ از کی تا حالا دُم خشایار و اون مسعود شدی؟

قرمزی روی گوشی را لمس کردم و تماس قطع شد. دستم را روی دیوار گذاشتم و کمی به پایین خم شدم. فقط یک هفته مانده بود! یک هفته که نزدیک تر از رگ گردن به من بود. یک هفته که فقط می خواستم در همین هفت روز زنده بمانم!

شقیقه ام را به ستون کناری تکیه دادم و چشم هایم را بستم. یک هفته مانده تا به آن روز برسم... روزی که مهم بود... برای هیچکس جز من مهم نبود! برای من حکم متوفی را نداشت...حکم خرما و حلوا را نداشت...بخدا که نداشت!


romangram.com | @romangram_com