#محاق_پارت_790
ـ هووم؟
ـ پاشو شلوارت رو عوض کن.
پاهایش را روی میز گذاشت و بیشتر خودش را روی مبل پهن کرد:
ـ میدونستی کار باباته؟
اخم هایم در هم رفت و قدمی دیگر جلو رفتم. بند نازک تاپ مدام از روی شانه ام پایین می افتاد و اعصابم را خُرد می کرد.
ـ اومده اینجا؟
دستش را سمت جیبش برد و موبایلش را سمتم گرفت. موبایل را از دستش گرفتم، صفحه را که بالا کشیدم، موبایل بدون رمز باز شد. ابرویی بالا انداختم و به صفحه بازِ پیامک نگاه کردم.
ـ اینجا سیم کارت های ایران نمی گیره، تا سیم جدیدی زدم، بابات بهم پیام داد. هرکی هست بین اینا آشناست، وگرنه شماره منو جز مسعود و چندتا از زیر دست ها گریس و کارلوس ندارن...
به نوشته های فارسی نگاه کردم. یک پیامک تهدید آمیز... تهدید جان بود و بس... اینکه شاید یکی از شماها، زنده به ایران برنگردید!
در یک تصمیم آنی شماره اش را گرفتم و منتظر جواب دادنش شدم. خشایار با گیجی نگاهم کرد. پشتم را به او کردم و دستم را به گونه ام چسباندم. بالاخره بعد بوق های انتهایی با صدای سرحالی جوابم را داد.
ـ به به میبینم رام شدی!
حرفی نزدم و او خندید:
ـ می دونی اون چیپ نتیجه کلی زحمته؟
romangram.com | @romangram_com