#محاق_پارت_789
ابرویی بالا انداختم و مسعود گفت:
ـ رفیقمو میگه...
سرم را تکان دادم و پرستار به من نگاهی کرد:
ـ شما هم بهتره لباساتون رو عوض کنید.
سعی می کرد با آن لهجه بومی اش، انگلیسی صحبت کند تا من متوجه شوم؛ اما زیاد جالب حرف نمی زد و برای من معنی یک سری کلماتش گمنام می ماند.
پشت سرش به سمت یکی از اتاق ها رفتیم. وارد رخکن لباس ها شدیم و او یک دست از لباس هایی که به گفته خودش" مال خودش" بود را دستم داد و به سمت اتاق خودش رفتیم.
پله های طبقه دوم بیمارستان را که پایین می آمدیم، متوجه خشایار شدم، وارد همان اتاقی شد که پرستار به سمتش می رفت.
وارد اتاق شدیم، خشایار روی مبلی که کنار پنجره قرار داشت، نشسته و چشم هایش بسته بودند. پرستار به دری که گوشه ی اتاق قرار داشت اشاره کرد:
ـ اونجا لباساتون رو عوض کنید.
سری تکون دادم و به شلوار خونی خشایار نگاه طولانی ای کردم. در بی مقدمه باز شد و پسر جوانی با پلاستیک های سفیدی که آرم طلایی داشت، وارد شد. به من که وسط اتاق ایستاده بودم، نگاه کرد و سری برایم تکان داد.
لباس هایم را عوض کردم و لباس های کثیفم را درون سطل آشغالی بزرگ آبی داخل رخکن حمام انداختم. دستم که روی دستگیره رفت، آیینه پشت در حمام، کمی معطلم کردم. زیر چشم هایم گودی ای نیم دایره ای دیده می شد، تاثیر بی خوابی ها داشتند، خودی نشان می دادند.
سرم را تکانی دادم و بلندی جلویی موهایم را به گیره ی نگین دار وصل کردم. از حمام بیرون زدم و با اتاق خالی مواجه شدم. تنها خشایار لش کرده بر روی مبل را دیدم. دو پلاستیک سفید، روی میزافتاده بودند و محتویاتش از کناره ی میز آویزان شده بود.
ـ خشایار؟
romangram.com | @romangram_com