#محاق_پارت_788

ـ بیمارستانه...

خشایار سرش را پایین آورد و به ساختمان نگاه کرد:

ـ تندتر برو پامچال...

***





#پارت_227

***

نمی توانست به پهلو بخوابد و مدام سر پرستار بیچاره غرغر می کرد. پرستار یک دختر جوان و بسیار زیبایی بود که از همان بَدوِ ورودمان طبق دستور رفیق مسعود، همراهی مان می کرد.

خشایار دیدنی ترین قیافه و استایل جهان را داشت. تا نیم ساعت اولیه همه به برهنگیش نگاه می کردند و از همه بیشتر رد چاقوها و سیگار سوخته هایی که من فقط دلیلش را می دانستم.

ـ کجا رفت پسره؟

پرستار به جای من جوابش را داد:

ـ کارلوس خان ایشون رو راهنمایی کردن...


romangram.com | @romangram_com