#محاق_پارت_787
همان اولین ماشین، ماشین ما بود. در عقب را باز کرد و مسعود را با ملاحظه داخل گذاشت. دستش را به سقف کوبید:
ـ ماتت برده پامچال؟
دستگیره ی ماشین را لمس کردم و سوار ماشین شدم. تا در عقب بسته شد، پایم را روی پدال دنده عقب گذاشتم و با چرخاندن فرمان، سر ماشین را به سمت ورودی ماشین کج کردم. اگر می خواستم از راه خروجی بروم، دیرمان می شد، نمی توانستم وقت را تلف کنم. باید زودتر جایی می رفتیم... کجا ؟ آخر کدام گوری؟ من و او که اینجا را نمی شناختیم!
دست خشایار سمت دنده آمد و از جعبه جلوی دنده، موبایل سیاه رنگی را بیرون کشید. سرم را چرخاندم و به مسعود نگاه کردم. لب هایش به کبودی می زد و تمام حوله دور کمرش، رنگین شده بود. دست خشایار روی زخمش قرار داشت و خون از کناره های انگشتانش سرازیر بود.
با فریادش، سرم را چرخاندم و به مقابل نگاه کردم.
ـ حداقل بزار خودمون زنده بمونیم عوضی...
موبایل را عصبانیت به پشتِ صندلی جلو کوباند:
ـ دیوثا جواب نمیدن...
نزدیک یک سوپری، ترمز شدیدی گرفتم، به قدری که صدای جیغ لاستیک ماشین در آمد. در ماشین را باز کردم و سمت سوپری دوییدم. مقابل قاب در ایستادم و تقریبا با صدای بلند کلمه " هاسپیتال " را فریاد زدم. همه نگاه ها سمتم برگشت و در اخر ماموری که نزدیک صندوق ایستاده بود، به سمتم آمد.
از میان حرف های تک و توک انگلیسی اش، آدرس نامفهومی گرفتم و دوباره سوار ماشین شدم.
پایم را روی گاز گذاشتم وبی توجه به دست اندازها با سرعت ماشین را می راند.
نگاهم گهگاهی به دست خشایار بود که یک لحظه خون کمرنگ نمی شد. گوشی به گوشش چسبیده و با اخم های درهم منتظر بود.
به سمت چپ پیچیدم که ساختمان بزرگ سفید آبی رنگی به چشمم آمد، آرم لوگوی آبی دایره اش و در ادامه کلمه هاسپیتال که کنارش نوشته شده بود.
romangram.com | @romangram_com