#محاق_پارت_786
شانه اش را محکم عقب کشیدم و با فریاد اسمش را صدا زدم. با صدای داد و فریادم، در اتاق او باز شد و شبیه چند دقیقه قبل من، متعجب شد!
نیم تنه اش برهنه و فقط شلوار گرمکن به پا داشت. مرا کنار زد و دستش را روی قسمت زخم گذاشت:
ـ سوئیچ... برو سوئیچ رو بیار.
از جا پریدم و نمی دانم با کدام سرعت به اتاق رفتم و سوئیچ را از روی اپن آشپزخانه قاپیدم.
وقتی از اتاق بیرون آمدم، از مقابلم با قدم های تندی گذشت و آدم هایی که سد راهش می شد را کنار می زد. جلوتر از او دکمه آسانسور را پشت هم فشار دادم با اینکه می دانستم در سریع پایین آمدنش کمکی نمی کند.
در های آسانسور که باز شد، بی آنکه مهلتی به کسی دهیم تا از آسانسور خارج شود، وارد آسانسور شدیم و هین گفتن های خانم ها بلند شد.
دستم را سمت دکمه های پلیور آستین کوتاهم بردم و از تنم بیرون کشیدمش، روی دست های خشایار انداختم و به عقب گریزیدم. چسبیده به آسانسور، افکار خوره آور را مدام پشت گوش می انداختم و ترس را به دورترین نقطه قلبی می فرستادم که آنقدر تند می زد، امکان بیرون آمدنش زیاد بود.
صدای تیک باز شدن آسانسور و باز دوییدن هردومان به سمت خروجی و نگاه های متعجب آدم هایی که نمی دانم دقیقا به چه چیزی نگاه می کردند. خشایار سرعت به پاهایش داد و وارد پارکینگ شد.
#پارت226
romangram.com | @romangram_com