#محاق_پارت_783
ـ بهم گفت؛ پامچال رو می خوای؟
همین! همین حرفش مرا سوزاند... پسرک بیچاره آخر این چه سوالی ست از دشمنم پرسیده ای؟ همینم مانده است خشایار برایم قیافه بگیرد.
قدمی به جلو برداشت، صدای خِرت خِرت سنگ ریزه های از دورتر ها هم به گوشم می رسید. مردم جیغ می زدند، خوشحالی می کردند؛ اما من و او، پنبه ریسه می کنیم. پنبه گذشته امان خیلی بزرگ و زخمت است.
با دستش به نور کمرنگی که از انتهای دریا دیده می شد، اشاره کرد:
ـ گفتم پامچال برام اون نقطه هست...
سوالی نگاهش کردم و مغزم گفت؛ سوالت چیست؟ اینکه آن نقطه چه قدر مهم است؟ چرا اینقدر بدبخت شده ای بیچاره!
ـ گفتم برم هرجا، اون نقطه رو می بینم.
صدای پاهایی در نزدیکی ام شنیدم و از بوی عطرش متوجه مسعود شدم. چرخیدم و نگاهش کردم. ابرویش را برایم بالا انداخت. مردک جلف.... واقعا مردک جلفی بود برای خودش... دمپایی انگشتی های زردش را با آن شلوارک بدریخت زرد آبی اش سِت کرده است و فکر می کند، رنگ زرد به پوست تیره اش می آید!
لبخندی به رویش زدم. مرتیکه خرمگس! اینبار خرمگسی بودنش را دوست داشتم.
ـ بهتره بریم بچها...
دستم را گرفت و از جا بلندم کرد، خشایار نزدکیمان نشده، مسعود زیر گوشم پِچ زد:
ـ چی میگفت علی الحضرت؟
romangram.com | @romangram_com