#محاق_پارت_784
#پارت225
شانه ای بی قید بالا انداختم و مسیر دستش که روی شانه ام بود را به سمت خودش روانه کردم. نگاهش یک جورایی شبیه" کثافت هرزه بود" و من در دل خندیدم که او گاهی میان شوخی هامان به من هرزه می گفت! ناراحتم نمی کرد؛ اما خب من هرزه نبودم فقط...
سوار ماشین شدیم و خشایار نمی دانم از قصد بود یا نه همراهمان نیامد! هرچه قدر مسعود گفت تو اینجا را نمی شناسی، پایش را در لنگه کفش بدریختش کرد و همراهمان نشد.
نیم ساعت بعد به هتل رسیدیم و در رستوران-کافه ی هتل، گوشه ای راشغال کردیم. مسعود برای خودش شام سفارش داد و من فقط به یک تکه کیک اکتفا کردم.
ـ نگرانشم...
چشم هایم را باز کردم و اول به سقف گچبری شده نگاه کردم. صدای به هم خوردن قاشق چنگال ها می آمد. صدای گریه بچه ای که برای خوردن پیتزا، پایش را روی زمین می کشید و غر غر می کرد.
ـ دیشب ارسلان پیام داده بهش که اون چیب رو ببریم بدیم بهش...
نگاهش کردم:
ـ چرا به خشی؟
تکه ای از نان خُرد شده ی روی میز را در دهانش جا داد:
ـ من آمار گرفتم، بابای کیان رفته سراغ ارسلان، سر تاپاش رو ویترین دکوری کرده...
ـ پس فهمیده کار ماعه...
romangram.com | @romangram_com