#محاق_پارت_782

سیگار را لب نزده، خاموش کرد... کنار دستم افتاد و گرمای کمی، به دستم داد. پایش را روی سیگار گذاشت و آنقدر کف کتانی اش را به سیگار فشرد که سیگار میان سنگ ها مخفی ماند.

ـ اون شب اذیتت کردم.

دست هایم را دور زانویم انداختم:

ـ تو خیلی از شب ها اذیتم کردی!

نگاهش به من رسید. اگر نگاهش هم نکنم می دانم؛ متعجب شده است. من هم از او متعجبم! اینکه اینگونه یادآور اتفاقات می شود، هیچ جوره در کَتَم نمی رود.

ـ همون شب که همو نمی شناختیم و من لب دریا اذیتت کردم و گوشیت رو قاپیدم!

سرم را تکان دادم:

ـ اذیتم می کنی وقتی منو یاد چیزهایی می اندازی که علاقه ای بهشون ندارم.

هوم طولانی ای کشید و گفت:

ـ می خوای راجع به حسام حرف بزنیم؟

اخم هایم در هم رفت و با استیضاح نگاهش کردم. پوزخندی زد و ژست دست به جیبی برایم گرفت و گفت:

ـ بهم زنگ زد...

این چیز جالبی بود! اینکه حسام پیگیر من است؛ یعنی هنوز مرا می خواهد! چه خیال تباهی دارم، چه فکر محالی دارم، مرا اصلا چه به بچه خرخوانِ عزیز دُردانه ی آقا شفق! مرا چه به اینکه خواسته شوم! کلا ناخواسته بودن در مرام من است.


romangram.com | @romangram_com