#محاق_پارت_781
ـ بس کن لطفا...
صدایش خفیف آمد:
ـ تو مقصرش نیستی! اینو من می دونم، اینو حتی پلیس و دوربین های ساختمون رو به رو خونتون ثابت کرد...
****
#پارت224
سیاه، آبی، زرد، قرمز، شاید هم سفید...
چرا سفید باید نماد روشنی باشد؟ مگر سیاه مشکلی دارد؟
شانه ام را بالا انداختم و پاهایم را آنقدر دراز کردم که نوک انگشتانم تَر شد. صدای قدم هایش می آمد، همراه با خودی که خود نبود! نمی دانم چه کسی شده است، نمی دانم آدم می توانند یک شبِ چیز دیگری شود یا نه! اما او شده است....
ـ یه چیزی یادت میاد؟
سرم را سمتش چرخاندم. نگاهم نکرد. سیگارش را آتش زد. او آدم سیگار کشیدن اصلا نبود! این را از همان اول فهمیده بودم. به رو به رو خیره شد، نگاهش کجا بود را نمی دانم؛ اما حجم عظیمی بدبختی را حس می کردم.
دلشوره دارم، دلشوره ی خودت را داشتن چه حسی دارد؟ دلشوره ی خودم را عجیب دارم.
romangram.com | @romangram_com