#محاق_پارت_780

لبانم را با زبانم تر کردم:

ـ تو از اون قاتل هایی که آدم دلش برات می سوزه!

لب هایش انحنا گرفت:

ـ گاهی به اینکه یه روزی هم قاتل خودم بشم، فکر می کنم!

انگشتان دستش روی دسته ی صندلی متوقف شد. صدای کاپیتان هواپیما در فضا هواپیما پخش شد و خشایار گفت:

ـ اگه یه روزی دلت خواست منو بکشی، میشه جرئتش رو داشته باشی؟

با گیجی نگاهش کردم. صورتش سخت شده بود، سرد و سیاه!

ـ یه مرگیت هست....

با خنده دستش را در هوا تکان داد:

ـ آره، مرگ چس ناله ای گرفتتم...

و من به جِد می دیدم که چشم هایش کمی تر شده بود ولی به روی خودش نمی آورد.

ـ اینکه هرشب خواب سیما رو ببینم، واقعا یعنی یه مرگیم هست؟

دستم را روی صورتم کشیدم و کمی روی چشم هایم صبر کردم:


romangram.com | @romangram_com