#محاق_پارت_779
ـ بیا توافق کنیم. یکی کشتم، یکی کشتی! مساوی نشدیم؟
چه قدر ساده نگاه می کرد! جوری حرف می زد که انگار یک چیز دم دستی را از دست داده است!
ـ نه پامچال... من آدم بی خیالی نیستم، نه از اونا هم نیستم که بگم به یه ورم! راجع به سیما لااقل اینجوری نبودم... راجع به تو هم نیستم.
سرم را به تکیه گاه صندلی چسباندم و قبل اینکه حرفی بزند گفتم:
ـ ولی تو برای من، به یه ورم هستی! اگه بمیری خوشحال میشم! توی کل زندگیم از مردن تو خیلی خوشحال میشم.
هوم کشداری گفت و ادامه داد:
ـ دقیقا لحظه ای که خواستم خودت رو بکشی، از مردنت خوشحال می شدم.
دستم را در هوا تکان دادم:
ـ هردومون بدبختیم...
خندید:
ـ اون موقع که بابام بهم می گفت؛ بدبخت! می گفتم یه جور زندگی می کنم که خوشبخت تریم عالم باشم.
چشم هایم را باز کردم و سرم را سمتش چرخاندم، انگشتانش را روی دسته ی صندلی کشید:
ـ اما تا این لحظه، هیچ قسمتی از زندگیم خوشبخت نبودم چه برسه خوشبخت ترین!
romangram.com | @romangram_com