#محاق_پارت_778





#پارت223





ـ نمی دونم دیپلم گرفتم یا نه؛ اما وقتی اون مردک گنده بدک بهم پیشنهاد پول داد، با سر قبولش کردم. مامانم نه مریض بود نه بدبخت، نه از اونا بودیم که شبا نون خشک بخوریم! بابام مواد نمی زد، دزدی می کرد! دستش کج بود کلا... البته که این دست کجیشو من به ارث بردم.

و خنده خیلی کوتاهی پشت بند جمله اش کرد. دستم حالا زیر چانه ام رفته بود. او برای من یکی از نکات جالب زندگی بود، از آن نکته ها که با ماژیک زیرش را خط می کشیدم.

ـ وقتی ازم خواستن وارد خونه شما بشیم، نمی دونستیم که دوتا دختر توی خونه هستن؛ اما بهمون گفته بودن دختری که موهای بلند فر داره... من تو رو توی راهرو دیدم، موهات فر نبود... گفتم حتما خدمتکارشونی!

صورتم مچاله شد! سرش را به تیکه گاه صندلی چسباند:

ـ بعد که جیغ و داد کردی...

سرم را برگرداندم و او ساکت شد. نمی خواستم بشنوم. نمی خواستم این قضیه را از شخص سومی بشنوم... نمی خواستم...

ـ هیچ وقت فکرشو نمی کردم که زندگیم یه جور گره بخوره که باز ببینمت...

نفسش را با فوت رها کرد. دست مشت شده ام را به سختی مهار کردم.


romangram.com | @romangram_com