#محاق_پارت_777

ـ می شد ملکه خشایار یعنی؟

چشم هایم را محکم روی هم گذاشتم. کاش می شد گوش ها را مثل چشم ها بست. کاش می شد کر شد برای مدت کوتاهی! کاش می شد...

ـ این لباس که نگاهش می کردی، سیما خریده بود، با هم یه ست خریدیم تا بعد دخترش نگه چرا ما شبیه مامان باباها نیستیم! می خواستیم عروسی بگیریم؛ اما بعد گفتیم یه فرمالیته کافیه...

سرم را سمتش چرخاندم و با چشم های پر شده نگاهش کردم. لبخندی زد:

ـ می دونی کجاش اشتباه بود پامچال؟

لب گزیدم و او درحالی که کف سرش را لمس می کرد گفت:

ـ اینکه من کلا آدم اشتباهی هستم! اینکه میپرم وسط زندگی هرکی، یهو یه چی میشه، یهو یکی میمیره، یکی زخمی میشه....

دستش را روی دسته ی صندلی گذاشت و به مردی که از مقابلمان رد می شد، نگاه کوتاهی کرد. مرد جوان با کت شلوار سیاه و زنی که پشت سرش به انتهای کابین به سمت سرویس بهداشتی می رفتند.

نگاهش آنقدر روی ان دو ماند که دیگر دیده نمی شدند.

ـ قدیم مدیما وقتی می رفتم مدرسه، یه دختری بود سر چهار راه گل رز می فرخت. یه روز رفتم همه گلاشو خریدم...

پوزخندی زد و نگاهش را به من برگرداند:

ـ فرداش با یکی از ماشین های همون سرچهار راه تصادف کرد و مُرد...

قلبم می گرفت. قلبم زیاد می گرفت وقتی او آنقدر مغموم می شد که دل سنگ را هم آب می کرد چه برسد به من که دلم برای همه کس می سوزد جز خودم...


romangram.com | @romangram_com