#محاق_پارت_776
مچ دستش را روی چشم هایش گذاشت و دیگر حرفی نزد.
نگاهش کردم، امروز که هم را دیدیم، چشم هایش به سرخی می زد. نمی خواستم حال و اوضاعش را جویا باشم؛ اما خب نتوانستم، یک چیز مشکوکی در من شکل گرفته بود! یک چیزی که وخیم بود! اوضاعم را درهم برهم می کرد.
مسعود بی خیال ترین آدم روی جهان است! وسط فرودگاه شلوارش را پایین کشید و شلوارک جدیدش را نشانم داد! مردک خجالت نمی کشد، کلی هم ذوق رفتنمان را داشت. می گفت؛ بعد این همه مدت درگیری، رفتن به جایی حتی به عنوان کار، خوب است!
از الان خودش را برای بارهای کوچک بزرگ الکل آماده کرده است. پسرک بینوا خودش را با حال، خوب نشانم می داد. پلکی زدم و به تیشرت سرخابی خشایار نگاه کردم، خطوط انگلیسیش وادارم می کرد تا بخوانمش. گردن کشیدم تا حرفی که زیر دستش بود را بخوانم که دست دیگرش را از روی چشم هایش برداشت و نگاهم کرد.
ابرویی بالا انداخت و درحالی که ریش هایش را می خاراند پرسید:
ـ معلومه قشنگ حوصله ات سررفته!
شانه بالا انداختم و سر جایم نشستم و جوابش را پشت گوش ندادم.
این مرد... این مرد...
نمی دانم، این مرد، مردیست با سه نقطه هایی که کنار اسمش ردیف می شود. من به زندگیش گند زده ام! من... منی که می خواستم خودم را بکشم؛ اما نشد! خب عزرائیل این بار مرا دوست داشت!
ـ اسم بچه اش رو نیلا گذاشته بود!
در یک لحظه تمام بدنم یخ بست! یک لحظه در نیم ثانیه کوتاه بود...
ـ قرار بود من نقش یه بابای خوب رو بازی کنم. قرار بود یه کم کتاب بخونم تا از بچه داری سر دربیارم... قرار بود یه دست لباس دخترونه توری از ترکیه سفارش بده... می گفت؛ باباش که نیست، لااقل جشن تولداش رو شاهانه بگیریم. می گفت؛ دخترم رو ملکه صدا کن!
لب هایم را روی هم فشردم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم تا چشم هایم مخفی بماند. سکوت سنگین فضای هواپیما، اضطرابم را تشدید می کرد. حرف های او... حرف های او خیلی بد بود! بخدا که بد بود!
romangram.com | @romangram_com