#محاق_پارت_772
ـ بزنم ناکارت کنم کثافت؟ هان؟ میدونی که کله خر تر از این حرف هام...
چنان این حرف ها را با فریاد زد که چشم هایم گشاد شد.
ـ فقط گریه زاریت رو برای هما اورد و اون بدبخت مشنگ هم هی غصه توی تن لش رو خورد که چی؟ اون همه قربونت برم، عزیزم و عسلم گفتنات توی اس ام اس کشک بود دیگه؟ فقط سر این رفیق منو می خواستی شیره بمالی؟ آره؟ که به اون دوستای پوفیوزت پز بدی که یه دوست پسر خوش قیافه خوب و فلان داری؟
به وضوح لرزش دست های نیلوفر را می دیدم. میثم هیچوقت به هیچ چیز همایون کار نداشت. برایش رابطه های همایون مهم نبود..
ـ همون همایون، این پامچال آب و دونت دادن که حالا بگی؛ اشتباه کردی با هما بودی؟ که حالا اون عن آقا رو دوست داری؟
قدمی جلو رفت و نیلوفر یک پله پایین رفت:
ـ میثم!
با سیلی که به گونه اش خورد، برق سه فاز مرا گرفت و دستم را دور کمرم میثم انداختم تا جلوتر نرود.
نیلوفر شالش را با گریه پوشید:
ـ تقصیر هما بود که گفت؛ دوستم داره...اون همیشه هوامو داشت، فکر کردم... فکر کردم؛ می تونیم باهم باشیم...
میثم پایش را بالا اورد:
ـ برو گورت رو گم کن... حتی اگه بمیری هم سر قبرت نمی شاشم. فقط ببینم دور و ور همایون هستی، جفت پاهات رو قلم می کنم به عنوان هدیه ولنتاین به اون عرفان جوعلق کادو می کنم. سیکتیر کن...
و یک قدم دیگر جلو رفت و نیلوفر با ترس سمت در دویید و در را با هول باز کرد و بیرون رفت.
romangram.com | @romangram_com