#محاق_پارت_771

ـ نمی تونستم از فکر عرفان بیرون بیام... بخدا تلاش کردم.

دستم روی در ماند. چرخیدم:

ـ گوه می خوری که هما رو هوایی می کنی! خیلی بیجا می کنی پا پیچ هما میشی! خیلی غلط کردی که باهاش خوابیدی دیوث....

با تعجب نگاهم کرد:

ـ نخوابیدم...

#پارت221

پله ها را بالا آمد و با آن کفش هایش تق تق کنان سمتم آمد:

ـ نشد بخوابیم...یعنی هما نخواست که ...

در با شتاب باز شد و میثم میان در دیده شد. موهایش بالا رفته بود و رکابی بد رنگ سوراخ سوراخی اش درون شلوارکش قرار داشت.

ـ تو چه قدر می تونی پرو باشی نیلوفر هان؟

نیلوفر به میثم نگاه کرد:

ـ تو خودت می دونی که من حتی با هما سر قرار هم نمی رفتم.

میثم با پاهای برهنه بیرون آمد:


romangram.com | @romangram_com