#محاق_پارت_770

سرش پایین انداخت و پشت گردنش را خاراند:

ـ حس میکنم، فقط همایون رو...

نگذاشتم حرفش را کامل بزند و گفتم:

ـ فقط با همایون بودی تا جا اون مرتیکه بی همه چیزو پر کنی؟ توکه هما رو می شناختی عوضی... می دونستی چه قدر ساده ست... از همه بدتر دوستت داشت نیلوفر.

دستی بین موهایش کشید و دوباره خیره ام شد. چشم های خوش رنگش همان بود. جز انکه حالا تیپ و حرف هایش خیلی اپدیت شده است...

ـ اشتباه کردم...

ـ پس غلط میکنی با عرفان می چرخی که هما رو بسوزونی.

ـ اشتباه کردم که با همایون بودم...

با صدای بلند داد زدم:

ـ چی؟ حالا بودنت با همایون شد اشتباه؟ آره؟

دست های مشت شده ام را به سختی باز کردم:

ـ برو گمشو... فقط برو...

پله را بالا رفتم و دمپایی هایم را با عصبانیت گوشه ای پرت کردم.


romangram.com | @romangram_com