#محاق_پارت_769

ـ همایون بهت گفته؟

پلکی زدم:

ـ خودم دیدم...جلوی در خونه همایون پیاده ات کرد.

کمی ساکت ماند و بعد گفت:

ـ نمی دونم...

نفسی عمیق کشید و با حرص دستی روی صورتم کشیدم:

ـ نمی دونی؟ واقعا نمی دونی؟

کیفش را روی پله گذاشت:

ـ هما رو دوست دارم؛ اما عرفان رو یه جور دیگه دوست دارم!

با تعجب نگاهش کردم. دهانم از تعجب باز مانده بود. دختره ی عوضی معلوم نیست چه مرگش شده است... مگر می شد هردو را همزمان دوست داشته باشی؟

ـ چرا شر و ور تحویل من میدی؟ فیلت باز هوای هندوستان کرده، نگو اینو اینجور دوست دارم اونو اونجور...

ضربه ای به سینه اش زدم:

ـ تو که خوب برای من ور میزدی که من هما رو نمی خوام ازت بگیرم، من إلم من بِلم...چی شد؟ تا عرفان اومد سمتت، همه چی عوض شد!


romangram.com | @romangram_com