#محاق_پارت_768

ـ نه تا وقتی که تو باهاش بودی همایون!

در را جفت کرد و از میان در گفت:

ـ برو داخل، چمدونت رو ببند. ببخش نمی تونم بیام فرودگاه. جلسه ام خیلی مهمه قربونت برم...

سرم را تکان دادم:

ـ بهت زنگ می زنم.

لبخندی زد و درحالی که ریموت ماشین را از جیبش بیرون می کشید، دستی برایم تکان داد و سمت ماشینش رفت.

در را بستم و نفسی عمیق کشیدم. سمت شلنگ آب رفتم و فلکه را باز کردم. انتهای شلنگ را درون باغچه گذاشتم و سمت در ورودی رفتم.

قبل اینکه در را باز کنم، در باز شد و نیلوفر با عجله مشغول بستن چسب کفش هایش شد:

ـ رفت؟

قبل اینکه پله ی دوم را پایین برود، دستش را گرفتم. ایستاد و شال نصفه نیمه اش روی شانه اش افتاد:

ـ چی شده؟

ـ عرفانو هنوز دوست داری؟

صاف ایستاد و دستش از روی دنباله ی شالش افتاد:


romangram.com | @romangram_com