#محاق_پارت_767
ـ بیشتر با معسود باش...
لبخندی زدم و دمپایی هایم را پوشیدم:
ـ راضی ای؟
و دستم را دور بازویش انداختم. در پذیرایی را بست:
ـ تو هرکاری کنی هم من راضی میشم...
نگاهش کردم. موهایش پرپشت تر شده بود و حجمی از ریش های قهوه ایش چهره اش را پخته تر نشان می داد.
ـ با نیلوفر می خوای به هم بزنی؟
قفل در را باز کرد:
ـ باید بهم بزنم... اینجور عشق و علاقه فقط منو اذیت می کنه. تا قبل طلاق عرفان همه چی اوک بود ولی خب عرفان عشق بچگی نیلوفره... حق داره...
با غصه نگاهش کردم:
ـ حق داره تو رو ول کنه؟
از در خارج شد و انگشت هایم را رها کرد:
ـ عزیزم حق داره با هرکسی می خواد باشه.
romangram.com | @romangram_com