#محاق_پارت_766
ـ پس من چیتم؟
همایون چند لحظه سرش را سمت نیلوفر چرخاند و بی حالت نگاهش کرد:
ـ هیچیم نیستی نیلوفر... از امروز دیگه هیچیم نیستی.
سرش را سمتم چرخاند تا حرفی به من بزند؛ اما دوباره سمت نیلوفر چرخید و گفت:
ـ سعی کن زیاد خونه من نیای، مادربزرگت زیاد خوشش نمیاد خونه یه پسر مجرد باشی. با اینکه نمی دونه تو خونه یه مرد مطلقه هم میری...اما خب...
ادامه حرفش را نزد و من از این جو بد میانمان خیلی اذیت می شدم. هردوشان حیف بودند. همایون او را واقعا دوست داشت. نیلوفر چطور می توانست هنوز به عرفان فکر کند؟ نمی دانم شاید این عشقشان از کودکی نشئات می گیرد؛ اما پسرک من که گناهی نداشت.
دستش را از روی صورتم پایین آورد و زیپ کیفش را بست. از روی صندلی بلند شدم. دمپایی های روفرشی را گوشه ی آشپزخانه گذاشت و به سمت در رفت.
ـ میثم اگه موندی اینجا حواست به خونه باشه. رفتی هم درا رو قفل کن...
میثم با صدای بلند گفت:
ـ میام شرکت بهت سر میزنم.
کفش هایش را از جا کفشی برداشت و درحالی که کُتش را از دستم می گرفت گفت:
ـ مواظب خودت باش عزیزم...
کت را روی دستش انداخت و تک بند کوچک کفش هایش را بست و بلند شد:
romangram.com | @romangram_com